تبليغاتX
crestfallen
از خوشی های جهان درد و غمت ما را بس...

+ نوشته شده در  ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دلم روضه می خواد...

دلم می خواد زمستون باشه،

پنج شنبه باشه،

نم نم بارون بیاد..

برم سیدالکریم(ع)        بشینم

این پیرمرد بیاد بشینه روی اون صندلی مدرسه ای و روضه بخونه...

بعدشم

روی همون صندلی نشسته نماز شب بخونه و نگاش کنم و کیف کنم!

__________________________________

حسین(ع) جون کاشکی مام دهاتی بودیم

حسین(ع)جون کاشکی ما بودیم لا اقل دفنت می کردیم

حسین(ع)جون کاشکی ما بودیم لا اقل داد می زدیم برات...

+ نوشته شده در  ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1

اشاره

اردیبهشت 83 بود، بعد از نماز مغرب و عشاء بر حسب عادت با بچه ها اومدیم زیر نور چراغ برق وسط کوچه که چند کلمه حرف بزنیم و بریم دنبال کارمون... محمد گفت بریم کربلا!! یه بلد راه آشنا داریم.. همه فکر کردن شوخی می کنه .. شوخی شوخی جدی شد و قرار شد ساعت 10 همه همون جا جمع بشیم و چیزایی که احتیاج داریم و زمان سفر معلوم بشه..

صبح از کنار مسجد راه افتادیم.. 8 ساعت پیاده روی مرز مهران تا عراق..


فاصله

تابستان 88

خیلی از محمدرضای اون موقع فاصله گرفته بودم .. از خودم خیلی دور شده بودم  نمی دونم چی شد دیگه اون ادم نبودم پنج سال گذشته بود  اسیر شده بودم اسیر خوشی و لذت  .. گناه..اسیر آرزوهای بچه گونه ای که بال و پرم رو بسته بود و با ازادی، آزادی واقعی خیلی فاصله داشتم ... از اون موقعی که با همه ی ساده گی و بچه گیم سعی می کردم، حداقل سعی می کردم،" القب حرم الله" رو تو خودم متجلی کنم…  حتی درسم نمی خوندم اون دانش آموز ترم اول سوم ریاضی با معدل 1۸:76  شده بود دیپلم ردی شبانه ی ادبیاتُُ، که هی واحد می گرفتم و نمی رفتم امتحان بدم که تو این چند سال از همه چی فاصله گرفتم، کار تو کافی نت و گیم نت و آهنگری و عطاری و پیک موتوری.. یک حیات خلوت دائم  حافظ و شعر و شجریان و قلیون..

قایم شدن پشت درد های بچه گونه و فاصله گرفتن از خانواده، با کلی ادعا خصوصا  تو وادی اهل بیت ؛ در کوچه و در هیئت در مسجد و کافه /یک عمر به نام تو گرفتیم قیافه …  

شعر و خبرنگاری هم برامون نون و آب نشد، دردی رو هم دوا نکرد، تصمیم گرفتم دور بشم از این فضا های یکنواخت و همه روزی ِ مضحک، به بهونه ی کاسب شدن یه 7_8 ماهی رفتم شمال، با همه ی سختی هاش و تنهایی هاش فرصت خوبی بود برای فکر کردن برای عاشق شدن برای اون لحظات عمیق تنهایی که شهید علم الهدی می گه...صفای روستا، بارون و جنگل ارومم می کرد، دریا نرمم می کرد..  چیزای ِ زیادی یاد گرفتم اما این فاصله ی فیزیکی از همه ی گذشتم یه فاصله ی معنوی رو هم ایجاد کرد که همه چی خراب تر شد..

اومدم قم

با کلی گله از همه چیز و همه کس.. قبل از این که برم خونه رفتم حرم...


تعز من تشاء

تابستان 89

خیلی وقت بود از اون سفر به یاد موندنی می گذشت ..

لا به لای کتابم یه سی دی خاک گرفته پیدا کردم و کنجکاو شدم بدونم چیه

مدیا باز شد

تو اتوبوس [فکر می کنم تو راه برگشت از کاظمین بودیم]

سید محمد زوم می کنه روی امیر مرزبان و امیر رو به دوربین : «منت خدای را به غمش مبتلا شدم / صد شکر زائر نجف و کربلا شدم»

اشک تو چشم حلقه زد/ خیلی هوایی شدم / بدجوری دلتنگ شدم/ تا چند روز بغض بودم

بعد از چند روز همکار و دوست عزیز آقای دریس زنگ زد و گفت روز پنجشنبه گزارش داری.. حوصله نداشتم فکر می کردم مثل همیشه 4 تا پلاتو نریشین و مصاحبه ... بعدم تا یک هفته کلی انتقاد از لباس پوشیدنت و نور و تدوین و تصویر...

که آقای دریس گفت گزارش از ساخت ضریح مطهر سیدالشهدا علیه السلام ِ

وقتی فهمیدم باید برم بهشت باورم نمی شد..

*تعز من تشاء و تزل من تشاء*

خدایا ممنون...

وقتی رسیدیم تا تصویر بردار اماده بشه تنهای تنها بدون شلوغی جمعیت 7 بار دور ضریح طواف کردم.. مست بودم.. روضه خوندم.. از درد گفتم.. از بغض.. با گریه خواستم .. داد.

صدای چکش هنر مندهای اصفهانی منو بخودم اورد و وقتی رفتیم شروع کنیم ناخواسته پلاتومو با این شعر امیر شروع کردم:

شش گوشه شش جهت همه سو نام نامی ات

از هر طرف    شروع شدی        در تمامیّت

وقتی آقای پارچه باف مسول کارگاه ساخت ضریح در مورد آماده شدن و پرده برداری و... حرف می زد روی زمین نبودم حتی سوال بعدیم هم یادم رفته بود... چه حال و هوایی بود..

به قول خودم؛ توفیق رفیق شد وتونستیم استاد موحد استاد برجسته ی خوشنویسی ایران که مشغول خطاطی و بررسی طرح ها و خط های روی ضریح بود رو ببینیم

رفتم کنارشون نشستم و خسته نباشید گفتم، سلام کرد و خوند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

این سعادت رو مدیون قرآن و کار  برای قرآنم که واقعا تاثیرش رو تو زندگیم حس کردم..

 


غربال دهر

زمستان 89

گذشت

آروم بودم

خیلی آروم بودم تا همین امروز که

خیلی از بچه های همون سفر عین همون موقع از کنار مسجد رفتن کربلا  حتی بدرقه هم نرفتم..

جا موندم.. گرد و غبار قافله روی دلم نشسته......

... 

می خانه دگر جای ِ من بی سر و پا نیست..

                               

                                    دنبال یه آمین گوی مستجاب الدعوه می گردم؛

 

                                                   "ما رو یه کربلا ببر"

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

اومدیم یه چراغی تو این خونه روشن کنیم، داشت تاریک می شد کم کم هوای اینجا؛

از همون دفتر قدیمی ِ پستِ قبل؛

۱

اعتراف

گاو های فربه

خنجر از پهلوی چربشان می خورند*

 

و درختان تبر از

قامت راستشان

#

اما من، موریانه ای هستم

که چوب ِ نفهمی اش را

                              می خورد.

   سید وحید سمنانی ـ۰۲۲۸

***

۲

اگر می شد

با قیچی ِ مادر

باد را می بریدم

تا مریم های باغچه را

                            هوایی نکند

راستش هرکه از کوچه می گذرد

                               می ترسم

ترس برادر مرگ است

نمی دانم چه نسبتی با تو دارد

که اگر نباشی

                  می میرم.

ستار جانعلی پور _رشت

***

۳

چهار راه

کودکانی که

جان را به قیمت شاخه گلی

                             می فروشند

و من

برای رد نشدن

مسیرم را دووور می کنم

و هیچگاه 

             به مقصد

 نمی رسم.

محمدرضا صادقی

¤¤¤



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام
بعد از این همه نبودن،
با یک کمی شعر،  با یک کمی حرف،
هست شدیم.

 

ی ِ ترانه:
کاشکی یه دستی برسه از بالا
از چشامون ندیدن ُ بگیره
کاشکی که این جادهء بی نهایت
قیافهء رسیدن ُ بگیره

خودت می گی همیشه فکر ِ مایی
کمتر کسی انقدر خاطر خواه داره
قدیمیا یه چیزایی می دونن
اونا می گن که دل به دل راه داره

زمین یه جور رکاب نقره رنگه
که روش نگاه تو نگین می افته
چشمای انتظار سیاهی می ره
همین روزا دیگه زمین می افته

دنیا واسه خودش سنگ صبور بود
حالا یه پارچه پیر کنعان شده
دستی بکش رو سر دنیا ببین
نبودنت پیرهن عثمان شده

بازم گناه ماست که این زمونه
لیاقت تو رو هنوز نداره
ممکنه دیر و زود بشه ولیکن
اومدن تو سوخت و سوز نداره


دوست خوبم آقا شهاب خالقی ِ عزیز

***
ی ِ غزل / تو/ی ِ/ دفتر ِ قدیمی بود!:

دوری، چنان که خواستنت غیر ممکن است
پرواز در هوای تنت غیر ممکن است

می خواستم لبان من و شانه هات...آه
لج کرده سخت پیرهنت غیر ممکن است

تو ساقه ساقه روح مرا قبضه کرده ای
من پیچ پیچ بر بدنت غیر ممکن است

یک تار مو برای پریشانیم بس است
هی رو سری که وا شدنت غیر ممکن است

ای ماه پاره ، پنجره ء من پیر شد ولی
باور نکرد خواستنت غیر ممکن است
                   
                مراد شایسته_قم

***
ی ِ دلیل خوب و صادقانه برا نبودن:
چه راه می زند این مطرب مُقام شناس / که شیخ گوشه نشین هم به سیم آخر زد!

خیلی وقت ها توی  زندگی احساس  می کنیم که دچار ی ِ جور روز مرگی شدیم یعنی ی ِ جورایی حریف خودمون نمی شیم هی ی ِ مسیر هایی رو درست می ریم هی مراقبت می کنیم بعد، بعد از ی ِ مدت این مراقبتمونو از دست می دیم و ی ِ جاهایی احساس می کنیم به اشتباه افتادیم
ی ِ وقت هایی شادیم این شاد بودنه باعث می شه ی ِ اعمالی  از ما صادر بشه که ممکنه بعدن باعث دلگیری و دلمردگی ما بشه/ تو وجود مون  ی ِ وقت هایی فکر می کنیم خیلی اشتباه می کنیم و ی ِ زندگی سر تا سر اشتباه داریم
همه ی اینا ی ِ جور ادبار نسبت به معارف دین و ی ِ جور سر در گمی برامون  می آره  و این عامل می شه گرفتار حتی بعضی از معاصی بشیم

_ی ِ ادم بی هدفی که خسته س/ دلمرده س/
برای زندگی برنامه و برا اینده فکری نداره، خوب راحت اسیر شیطون می شه؛  یعنی می شه آدمی که دعوت به هرچی بکنی پایه َ س؛ مثلا اقا بریم حرم؟_ بریم.  بریم هیئت؟_ بریم.  بریم فوتبال؟_ بریم.  گردش؟_بریم. بریم قلیون؟_ بریم قلیون. سیگار بکشیم؟ بکشیم. فیلم ببینیم؟ ببینیم.(بر شمع دیر و کعبه و بتخانه می سوزه) یعنی همه ی اینا براش عادی می شه و  مساوی ِ، چون برنامه نداره ، هرکسی می تونه براش برنامه بریزه، همیشه پایه َ س،  زنگ بزنی ایشون همیشه در دسترسن،  اگه برنامه ایی داشته باشی/ تشریف می ارن.. 
اونوقت می بینید که این ادم دچار افراط و تفریط هم می شه؛ یعنی ی ِ جاهایی خیلی روحیه ی انقلابی و خیلی روحیه ی ارزشی داره بعد مثلا ی ِ دفه رگِ انقلابی ش گل می کنه و ی ِامر به معروف سال پنجاه و هفتی توخیابون انجام میده.. بعد همین ادم می بینی دو دقیقه بعد توی/ ی ِ جمعِ دیگهء قرار می گیره تو/ ی ِ جٌو دیگه قرار می گیره  دقیقا بر عکس همون کاری که انجام می داده/ عمل می کنه و برعکس همون نظری که قبلا داشت نظر می ده ...

_راحت معیار ها رو می ذاریم زیر پا ی ِ وقت هایی  عالماً اشتباه می کنیم/ از سر دلزدگی، دلمردگی  وبی برنامه گی / بعد می بینی حالمون کی خوب می شه؟_ وقتی تو جو ّ قرار می گیریم.
همین که از جوّ می آییم بیرون و تنها می شیم/ انگار که ی ِ کوه غم می آد تو دلمون و برا همین بعضی ها سعی می کنن تا آخرین لحظات قبل از خواب در جمع دوستان حضور داشته  باشن؛  یعنی تا اخرین لحظات باشن تا  انقدر خسته بشن که خونه خوابشون ببره
چون اگه دو ثانیه خودش و وجدانش تنها باشه احساس می کنه بیخود ترین ادم روی زمین ِ
یعنی احساس که واقعیتی ِ دیگه...
بعد می بینه وقتِ وقتِ برای نجات از دست عذاب وجدان و نصیحت های این و اون و مخصوصاً دوستای  ِ دلسوزِِهمیشه!...{ واز دست بقیه ایی که خودتون بهتر می دونین...} عاشق بشه البته نه ازاین عشق های مجازی که آدم رو به خدا می رسونه... از اون عشق های حقیقی ِ حقیقی ِ که می بینی اصلا خودش حقیقت ِ مجسم می شه... حرفاش شنیدن داره ؛ در طلبت رفت به هر جا دلم... وای دلم ، وای دلم ، وای دلم و... دیگه مثلا گوش کردن اهنگ های محسن چاوشی هم می شه همانا از وظایف این عاشق ِ سالک ُ...، سالک چیه؟ شکسته نفسی نکنیم، دیگه رسولیِ می شه برا خودش!... به اسم عشق دست به هر کاری می زنه و پشت سِپَرِ عشق به خودش اجازه می ده هر رفتاری می خواهد داشته باشه و بدون  توجه به قداست این معنا هر غلطی...

_بعد فضا می شه ی ِ فضایی که ثبات نداره
خیلی هم احساس خوبی دارن که معلوم  نیست شخصیتشون چیه یعنی ی ِ بار انقلابی دو آتیشه و ی ِ بار ضد انقلاب درجه یک بعد می بینی این آادم مثلا قمه می زنه از اونورم اگه کسی اسم  آقا رو ببره  50 تا صلوات نفرسته شاکی می شه  بعد همین ادم می بینی مثلا قلیون می کشه ولی با سیگار مخالف ِ!!!
اصلا معلوم نیست چی کارس شناسنامه نداره  یعنی از نظر فکری سر راهی ِ
چون واقعا فکرش شناسنامه نداره
این خیلی چیزه وحشتناکیه این تو دراز مدت کارش به انکار می رسه
یعنی می بُره و احساس می کنه ی ِعمر از دست داده... احساس می کنه بهترین ساعات زندگی و عمرش رو که نوجونی و جونی ش بوده تو بد ترین  وفیلم ترین و نمایشی ترین حالات از دست داده/ بعد این ادم منکر همه چی می شه..

_همه ش علتش چیه علت عمدش  اینه که  ما تو افکارمون اصول و فروع نداریم/   یعنی واقعا نشستیم ببینیم اصول فکرمون چیه؟ فروع ش چیه؟ حرام ذهنی ما چیه؟ حلالش چیه؟  مباهش چیه؟ مکروهش چیه؟  مستحبش چیه؟ {از نظر فکری می گم بحث عبادات نیست}  
بالاخره اصول فکری ِ خودشو بدست نیاورده_
اونوقت ِ که استدلال برا وظیفه ش برا  کارا ش نداره  هرچی پا داد...
اولویت بندی توی وقتاش و توی اصول و فروع ذهنش نیست  خوب وقتی هم که اولویت بندی نباشه  گفت ما تسلیم زور نمی شیم مگر زورش پر زور باشه  !
این می شه که این دلمردگی ها توان ما رو گرفته  عذاب وجدانم کشتتمون که چی؟ که بی برنامه ایم. آدم بی برنامه هم کلی سوتی می ده... کلی خراب کاری می کنه...   بعدم می آییم درستش کنیم؛ سنگ بزرگ بر می داریم ...

_ خلاصه تلویزیون رو روشن می کنی می بینی یارو داره اخبار انگلیسی می گه می گی چقدر خوب ادم انگلیسی بلد باشه/ فرادش می ره کلاس انگلیسی اسم می نویسه..  می زنه العالم می گه ادم عربی هم بلد باشه خوبه با دنیای اسلام در  ارتباط ِ/ کلاس عربی هم،  خلاصه کلاس موسیقی و شنا و بدن سازی و جودو و نویسندگی و خبر نگاری و... تازه  درس و کار آزاد بماند و پنجاه جا که وقت نمی کنه بره ...که تازه شب نشینی ها و هیئت و حرم و اینام سر جاشه .................
اا  امروز نرفتم سر کار، خواب موندم...؛دیگه  دیشب تا دیر وقت نشسته بودیم دیگه... بعد از ظهر هم که الان بهار ِخماریم، حال کلاس نداریم، یا بریم هم چرت می زنیم... بی خیال.
این هفته که نشد، ها؟!!!  شنبه می گن: یوم الشروع ِ از این شنبه ... ان شاالله {حالا این شنبه کی قرار ِ بیاد خدا می دونه}
طرف گفته بود جمعه به جمعه دیر ِ دوشنبه به دو شنبه !
###
سر ِ تون رو درد نیارم خلاصه:
نمی دونم یه دفعه این مطرب از کجا پیداش شد و از اون جایی که مقام شناس هم بود گفت :ما نباید بی برنامه باشیم، بی برنامه باشیم تو دین داریمون باید شک کرد.
 این شد به سیم آخر زدیم و از اون جایی که سال، سال ِ اصلاح الگو و اینا... هم هست/ و زنده یاد عمران صلاحی می گفت :بهتر است از جای برخیزم/ با تکانی موجهایم را فرو ریزم/ من نه مردابم، که دریایم/ من نه مردارم//من به گل باید بیندیشم/ من نباید بعد از این پروانه را از خود برنجانم.
تصمیم گرفتیم اصلاح بشیم..خدا خودش بخیر کنه..
#
حالا راهش چیه اسلام می گه اولویت بندی کن؛
حضرت امام موسی کاظم علیه السلام می فرمایند " : «ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم فان عمل خيراً استزاد اللَّه منه و حمد اللَّه عليه و ان عمل شراً استغفر اللَّه و تاب اليه».
"از ما نيست كسى كه به حساب نفس خود در هر روز نرسد اگر عمل خوبى انجام داده از خداوند طلب زيادى كند و او را سپاس گويد و اگر عمل بدى انجام داده طلب مغفرت كند و توبه نمايد."

ان شاالله توفیق رفیق بشه به این حدیث امام هفتم علیه السلام عمل کنیم وخدا ان شا الله ما رو عارف به معارف دین وعامل به فرامین اهل بیت قرار بده.

***
ی ِ کم حرف:

به مسئله ی ولایت طاغوتی نگاه می کنیم

وقتی از ولایت اهل بیت علیه السلام صحبت می شه چون ذهن ِ تاریخی ِ ما درگیر ِ پادشاهان، سلاطین و خان ها ست ؛ ذهنیَتِمون می ره به سمتی که فکر می کنیم جنس ولایت اهل بیت هم مدیریت از بالاست و ی ِ عوامری رو یه شخصی در مقام بالا داره و ما هم باید اطاعت کنیم...
مثلا وقتی می خواییم از اهل بیت تعریف کنیم؛ از ی ِ موضع ِ بالایی ... وقتی می خواییم بگیم امیرالمومنین (علیه السلام) کی بودن؟ می گیم همهء آیات قران در وصف امیرالمومنین ِ ع.. اصلا نباء عظیم امیر المومنین ِ  ع ... یه موضع ِ بالایی رو تصور می کنیم که التفاتی به پایین دستش نداره و پایین دست از سر عجز و ناتوانی باید جلوش سر خم کنه، یه جوری به مسئله ی ولایت طاغوتی نگاه می کنیم؛ که ی ِ قدرتی بالا دست همهء قدرت هاست، روی همه رو هم کم می کنه ، به وقتش موتور همه رو هم پیاده می کنه هیچکسی هم توان و یارای مقابله با اون رو نداره و وقت ِ وقتش همه جلوش کم می آرن ...
این تصورات می ره تو ذهنمون اونوقت توی رفتارمون، توی قانون مند کردن جامعه مون و  توی اشعارمون هم نمود پیدا می کنه...  که می بینی  حرف حق رو ی ِعده با شدت وحدت بیان می کنن .. حتی بعضی وقت ها آدم احساس می کنه ستم کارانه می خوان ی ِ حرف حقی رو، جایی و به هر قیمتی به کرسی بشونن... احساس می کنه چون کلمه حق ِ دیگه حالا به هر قیمتی باید پیاده بشه و ثمره ی این تفکرات این می شه که متاسفانه  اطاعت از اهل بیت رو طاعت از منویات یک فرد بدونیم، که این منویاتش زاییدهء افکارش ِ، زیاده خواهی و جایگاهش ِ بالاخره به یه قدرتی  مجوز میدیم که یه چیزایی رو بخواد، حتی اگه منطقی نباشه ...
خلاصه کسایی که مساله ی ولایت رو درک نکردن یه رسوبی از تفکرات طاغوتی تو ذهنشون هست، اونوقت ی ِ عده هستن با همین رسوبات می آن سراغ دین هم می آن ... یه ذره بریم تو جزییات می بینیم؛بله؛ چون امیرالمومنین ع محترم ِ کسی هم که ذکر امیر المونین ع  رو می گه محترم ِ ... اونوقت ِ که خودشو تو جایگاهی می بینه که ی ِ در خواست های / حتی غیر منطقی از دیگران_ و از مردم داشته باشه...
جالب اینه که شاید از نظر دین منطقی نباشه ولی به خاطر انتساب به اهل بیت از نظر عرف منطقی ِ !!!.
خوب اینا نشون میده اصلا معنای ولایت رو نفهمیدیم..اصلا ریشه ی دین و حقیقت دین رو سر در نیوردیم..
خدا چرا خواسته ما از اهل بیت اطاعت کنیم و با چه ابزاری خودمون و دیگران رو مجاب به اطاعت از اهل بیت کنیم؟؟!..
سراغ قرآن که میری می بینی روابطی که  قرآن بین فرد و خدا و بین فرد و اهل بیت مطرح می کنه  فقط محبت ِ که محبت یه کشش ِ درونی ِ ..؛ ((* قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله*))*
پیامبر به مردم بگو خدا رو اگه دوست دارین از من اطاعت کنین اگه می خوایین عبادتتون خالص باشه باید بر اساس حب حقیقی باشه. یعنی ریشهء اطاعت باید محبت باشه و یه فعل و انفعال قلبی ِ، خیلی درونی ِ، خیلی آزادانس و شما مجبور نیستی کسی رو دوست داشته باشی...

*: ترجمهء تفسیر المیزان جلد 3 صفحه ء 249

***
ی ِ پانوشت:
_می گفت:
دوست داشتن بد اخلاقی های دیگران هم جزو عشق و همانا از وظایف عاشق است...
هر وقت به جایی رسیدید که برای اخم یارتان مردید؛ براستی که از عاشقان ِ راستین هستین و خداوند بیامرزدتان ......
وگرنه  دوست داشتن بگو بخند های ِ دیگری/ از عهدهء هر چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن ی ِ گردویی بر می آید.

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ