تبليغاتX
crestfallen
Image and video hosting by TinyPic
در خدمت تو بنده سر افکنده نکوتر در راه خدایی نبود بار خدایی...

سلام

بدون مقدمه!

امسال هم طبق سالهای  گذشته ایی که من خاطرم هست، روز معلم و شهادت استاد مطهری با پخش برنامه ها ی تکراری ِ صدا و سیما، بزرگ کردن بعضی از جمله های ِ ایشون طوری که  کسی دنبال ِ بقیه ش نره و استفاده ی، _ی ِ_ عده از جملاتی، از شهید مطهری در همایش ها، سخنرانی ها و ..._ که به کسی بر نخوره و خلاصه،"مطهری ِ سانسور شده" گذشت...

 بد بختی ما اینه که اصلا ً تاریخ ِخودمون رو نمی خونیم _ ی ِ _ تاریخ ِ عرفی از انقلاب بلدیم، اونم اینه که _ی ِ_ مرگ بر شاه شنیدیم و یا علی مدد انقلاب شد.

#

 ایشون رو تا زنده بود کسی تحویل نمی گرفت و جزوِ مظلوم ترین روحانیون بود، چون همیشه دست می گذاشت رو زخم ها و خوب- خیلی ها خوششون نمی اومد. خیلی ها که می گم از هم لباس های ِ خودشون و کسایی که بالاخره باید کارِ فکری می کردن. کتابهایی که می نوشت با مسیری که این مقدس نماها می رفتن فرق می کرد. برا / _ی ِ_ عده حرفهای ایشون خیلی گِرون تموم می شد مثلا ً همین مسئلهء حجابی که نوشتن کلی دعوا درست کرد،{ _ی ِ_ عده آدم ها _ی ِ_ چیزایی تو ذهنشون هست که اصلا ً نمی تونن تغییرش بِدن، انگار اسلام همینه که اینا می گن، همین هایی که اگه امام زمان(عج) بیاد جلوش می ایستن، مُخِشون انعطافی نداره و هیچ وقت هم احتمال نمی دن که شاید «تو» اشتباه می کنی} اون موقع جلوِ این استادِ شهید وایستادن.

امروز هم  فکر نکنین حرفای ِ ایشون خیلی طرفدار داره ، بله البته_ اسمشون بزرگ ِ کلی خیابون و مدرسه و کتابخونه و ... به اسمشونه ، تازه تلویزیون هم از صحبتهای ِ ایشون مسابقه میذاره مثلا ً: »اتوبوس از مینی بوس بزرگتر ِ«(شهید مطهری) بعد هم جایزه میده. حرفهای ِ اساسیش چی؟؟؟ اون حرفهایی که زیر آب ِ همه تون رو می زنه چی؟؟؟؟؟ کسی با اینا کاری نداره، کسی سراغ این حرفها نمی ره که اونوقت همه زیر سوال َن، همه ء کسایی که _ی ِ_ مسیر ِ دیگه ی رو دارن می رن. پارسال تابستون صدا و سیما از صحبتها ی ِ شهید مطهری مسابقه گذاشته بود، بعد یه جملاتی که به هیچ کس بر نخوره... اصلا ً همین امسال میلادِ بی بی حضرت زهرا(س)  رئیس محترم صدا و سیما سخنرانی کرد، گفت: از نشونه های ِ ترقّی ِ انقلاب ِ ما اینه که زنان و مردان دوش به دوش ِ هم در عرصه های ِ مدیریتی و خلاصه دارن جلو می رن. این دقیقا ً صدوهشتاد درجه مقابل فکر ِ مطهری ِ که ایشون تو کتاب مسئلهء حجاب فکر کنم یا نظام ِ حقوقی ِ زن گفتند: اصلا ً شما چه داعیهء دارین که زن و مرد دوش به دوش ِ هم تو جامعه باشن؟ چرا تو دو تا صف ِ مجزا نباشن؟ این دوش به دوشی به هم آغوشی تبدیل خواهد شد. بله... تعارف نداره با کسی... شما دارید _ی ِ_ راه ِ دیگه ایی رو میرید . آره مطهری ِ سانسور شده به درد ِ همه می خوره... همینه دیگه...

قرآن ِ سانسور شده الان دست ِ وهابیت رو باز گذاشته، 5 تا آیه ی قرآن رو برداشتن بقیه ی قرآن رو هم گذاشتن کنار، اصلا ً یه تیمی شدن برا خودشون، جلوی ِ اصل ِ قرآن هم اینطوری می شه وایستاد. قرآن چرا میگه سوا نکن ؟ هَمَش با همه، در همه ، سوا نداریم؟ ((نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعْضٍ))* بله همون کافرون ِ حق اند((أُولَئك هُمُ الْكَفِرُونَ حَقًّا))* . سوا کردن تو دین حقیقت ِ کفرِ . چهار تا آیه ی اول سورهء بقره ست ها، تو دین سوا نکن. مطهری رو وقتی سوا کنی ، تو آثارش ، تو جملاتش دیگه مطهری نیست... هرجاشو دوست داری و جملاتی که احساس می کنی به کسی بر نمی خوره رو میگی و اونایی که برات خطر درست میکنه رو نمی گی؟؟ _نه ایشون، حوزهَ ش همینه ها! حالا فکر نکنید ما به این بنده خدا گیر دادیم. مگه غیر از اینه؟؟

چطور آدما تا زندن اجر و قرب ندارن؟ چرا تا می میرن عزیز میشن؟ چون وقتی می میرن میشه سانسورشون کرد و کسی هم نیست ازَشون دفاع کنه ِ.

همین چند روز ِ سراسر ِ شهر ما «قم»، عکس ِ _ی ِ_ آقایی رو زدن و براش سمینار گرفتن که تا زنده بود  نمی ذاشتن حرف بزنه، مگه ما بچه ایم؟ تا زنده بود نمی ذاشتین حرف بزنه حالا عکسشو بزرگ می کنید و سمینا رِ اندیشه های ِ کی...  حالا کدوم اندیشه؟ همون اندیشهء که سانسور شده.

همون کاری که با پیامبر (ص) کردن ، چی کار کردن؟ :/ احادیث ِ پیامبر (ص) رو اونایی که به مذاقشون خوش نبود سوزوندن./{یکی از اصحاب می گه:(اصحاب که می گم از دورو بری های حضرت ِ رسول(ص) که خودشونو می چسبوندن به حضرت) می گه نمی دونم 90 هزار ، چند هزار حدیث ِ پیامبر(ص) دستم بود _ی ِ_ شب تا صبح فکر کردم چی کار کنم؟  صبح همه رو سوزوندمشون!!!} اینا خیانت ِ. بله ، امروز نمی شه آثار ِ مطهری رو سوزوند ولی میشه بعضی جمله ها رو انقدر بزرگ کرد که کسی سراغ ِ بقیه ش نره ِ...

امام(ره) با اون نگاهشون (نگاه ِ بی تعارفشون) {صحیفه ی امام(ره) رو بخونید ، با کسی تعارف نداره سر ِ دین. با هیچکی} دربارهء شهید مطهری فرمودند: آثارشون بلا استثنا اسلامی ِ. چرا؟ چون مال ِ خودش نیست! آره مال ِ خودش نیست، گدایی بلد بود ، سرّ ِ شهید مطهری تو شب زنده داری هاش بود. بلد بود بگیره، گدایی بلد بود. شاگرد ِ کی بوده؟ شاگرد ِ علامه طباطبایی(قدسّ الله نفسهُ الزَّکیة) که المیزان رو گدایی کرده بود از اهل بیت. المیزان رو گدایی کرده بود و گرفته بود از اهل بیت. خیلی عُرضه می خواد...با این که علامه تو زندگیش از فقیر ترین ِ آدما بوده...

والسلام

محمدرضا صادقی

 

*_:آیه ی 150 سورهء نساء((كسانى كه (از اهل كتاب ) به خدا و پيامبرانش كفر مى ورزند و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش فرق گذاشته بگويند: من به خداى موسى و يا خداى عيسى ايمان دارم و به خداى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) ايمان نمى آورم و مى خواهند (از پيش خود) راهى ميانه داشته باشند))

*_:آیه ی 151 سورهء نساء((اينان همان كافران حقيقى هستند و ما براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده ايم «تا كيفر استكبارشان باشد»))

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای رسیدن به تو

                  

                    دیگر پرندهء اساطیری نمی خواهد

 

یک کبوتر هم کافی ست

                      

                        تا قلبم را به پاهایش گره بزنم

                          

                             به سمت تو رها کنم.

 

                                                  

                                                   دوست خوبم سید روح الله نورموسوی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

۱

چندیست حتی اسمان باران ندارد

من خسته ام وقتی خدا هم جان ندارد

 

گاهی (( پر از هیچ )) ام ، پر از حرفِ سکوتم

گاهی هبوطِ  شعرها پایان ندارد

 

دیروز دانشمند ها اثبات کردند:

این یک جنون است  و دوا_ درمان ندارد

 

این روزها خیلی به بابام شبیه ام

دختر ندارد شعر، بابا نان ندارد

 

باید بخواند دختر آیینهء من

وقتی بمیرد فرصت جبران ندارد؟!

 

با انفجار عشق... قلبم را ببینید

آیا نشان ِ جنگ و بمباران ندارد؟!

 

ها؟ خنده دارد؟! چیست؟ بمباران عجیب است

عشق است... خرمشهر و آبادان ندارد

 

من از غم ِ دوریت می میرم، غمی نیست

با مرگ من هم مرگ تو امکان ندارد

 

***

۲

روی قلبم هنوز می بینی اثر زخمهای کاری را

نمی آیی...چرا تمام کنی من و این چشم انتظاری را_

 

می توانم که بعد از این هر صبح فقط عکس تو را نگاه کنم

و بگویم سه بار پی در پی جملهء دوستم نداری را

 

بعد کم کم امیدوار شوم به خودم و به مرگ عالی نیست

دارم انگار یاد می گیرم راه های امیدواری  را

 

بعد دیگر قرار نیست که تو بروی مثل مرد کار کنی

لای پرونده گم کنی من را  و بمانی اضافه کاری را

 

و بمانی جستوجو بکنی و مرا باز زیر و رو بکنی

من که پیدا نمی شدم هرگز و تو آن نامهء اداری را

 

بعد دیگر قرار نیست که من مادر بچهء بدی بشوم

و بپرسند دائماً از من که چرا طرز بچه داری را...

 

بعد دیگر قرار نیست که ما زیرِ یک سقف زندگی بکنیم

که نه با دل نه عشق گرم شود و اگر شعله ی بخاری را...

 

از خودم طلاق می گیرم تا برای تو زندگی بکنم

مطمئناً هنوز می فهمی معنی صبر و بردباری را

 

دختری که همیشه سبز تو بود از شبی بر او نباریدی

از جنوب دلش زبانه کشید خشک کرد ابرهای ساری را

 

یک غزل داری از من و کافی ست تا که من را به یاد بسپاری

و برای به یاد داشتنت من همان عکس ِ یادگاری را_

 

خواستم پاره پاره اش بکنم چشمهایت دوباره هم گفتند

می توانی به سوگ بنشینی مرگ تنها کسی که داری را

 

از خیال تو می روم بیرون بعد پیدا می کنند آنها

و تو در روزنامه می خوانی آخرین دخترِ فراری را

                                                                                  

                                                                  فریده دهداران _ کازرون

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1386ساعت 5:17 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

((کوچ))

 

امروز را به کوچ تو تقدیم می کند

مردی که فصل فاصله تقویم می کند

 

از پلکهای ملتهبش شعر می چکد

او عاشقانه قافیه تنطیم می کند

 

گرچه غریبه است به دیدار بوم و رنگ

اما چه خوب خاطره ترسیم می کند!

 

با دستهای سبز دلش بین کوچه ها

صبح و بهار و پنجره تقسیم می کند

 

گاهی کویر کهنسال سینه را

با قطره های حوصله ترمیم می کند

 

وقتی هجوم حوصله هم سیل می شود

فریاد را به حنجره تسلیم می کند

 

حالا که از رجوع دلت دل بریده است

امروز را به کوچ تو تقدیم می کند

***

((سقوط))

 دلگیرم از تداوم این انتظار تلخ

این خاطرات کهنه ولی ماندگار تلخ

 

کز کرده ام درون زمستان سینه ام

تنها، کنار پنجره ی بی بهار تلخ

 

افسانه های شعر و شکوفه تمام شد

خاموش مانده شاعر بی اعتبار تلخ

 

تا اعتماد وسوسه ها می کشاندم

این تیک تاک وحشی دیوانه وار تلخ

 

((گاهی دلم برای خودم تنگ می شود))

دیگر ز من چه مانده جز این شوره زار تلخ

 

لرزان به خشکسالی خود خیره می شوم

با این نگاه تشنه ی دنباله دار تلخ

 

اما برای گریه مجالی نمانده است

یک لحظه درد مانده به ان انفجار تلخ

                                                               لیلا خدامرادی ـ اراک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

غم که می اید، در و دیوار، شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار، شاعر می شود

 

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود

 

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

 

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

 

باز می پرسی : چطور این گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار! شاعر می شود

 

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هربار شاعر می شود

 

***

 

بعید نیست سرم را غزل به باد بدهد

و آبروی مرا در محل به باد بدهد

 

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد بدهد

 

زبان سرخ و سر سبز و چند نقطه...،مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد بدهد

 

قفس چه دوره ی سختی ست، می روم هر چند

مرا جسارت این راه حل به باد بدهد

...

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که ان را اجل به باد بدهد

                                                       مرحوم نجمه زارع ـ قم

                                                  روحش شاد و یادش گرامی باد

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1386ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نام یگانه معبود

در ایام آزاد سازی خرمشهر و شهادت مادر سادات حضرت زهرا علیه السلام حیفم اومد یادی نکنم ازفدایی های حضرت زهرا و اونایی که قلبشون با سرود و پرچمشون یکی بود... بخونید برگی از دفتر خاطرات روح الله بخشی؛

خیلی وقت ها پیش که در خاطرم نمی گنجد، پدرم هنوز جوان بود؛ آن زمان تمام غیرت و فداکاری و از خود گذشتگی اش از هیبت چشم هایش بیرون می خروشید. زور و بازویش آنقدری بود که بتواند یک تنه دوش ده ها پهلوان را با خاک آشنا کند. به گفته ی خود آن زمان مرید و پیرو پیر غلامی به نام روح الله بود که از صدف دهانش دری بیرون آمد و آنکه جهاد باید کرد...

جوانی که چند روزی از عروسی اش نمی گذشت و برای ماه عسل خود فراوان نقشه ها داشت، لباس دامادیش را از تن بیرون آورد و لباس عشق را با تمام ابهتش بر تن کرد . چمدان ایمانش را بست و با ذکر((توکلت علی الله)) قدم به سوی میدان رزم بر داشت؛ و به گمانم او به این نتیجه رسیده بود که ((چو ایران نباشد تن من مباد)). پشت سر مادر با همان قرآن کوچک ایستاده بود و عروس خانم نیز با سکوتی غریبانه سر بر روی دیوار نهاده و گویا بغضی سهمگین تارهای نازک حنجراش را بلعیده بود.

و او رفت...

آنجا هر از گاهی که قلم و کاغذي یافت می کرد، بسم رب الشهدائی می نوشت و سلامی برای اهل خانه پست می کرد. اینجا عروس خانم روزی چند بار نامه را می خواند، به سینه می چسباند و می گریست و شبها هم کمی با نامه درد دل می کرد.

فاو و شلمچه و هویزه و هورالعظیم و ... در بحبوحه ي  ش.م.ر و میدان مین و توپ تا ژسه و کلاش و تک تیر، ناگهان طبل جنگ به فرمان پیر غلام از هم گسسته شد و جامی از زهر صلح میهمان کام این عارف فرزانه شد.

...داماد چمدان ایمانش را که این بار فراوان سنگین شده بود را دوباره از نو بست و برای تمامی هم سنگ هایش حدیث خداحافظی را خواند و آنچنان آن ها را در آغوش کشید که...

 و راهی ولایت شد...

وقتی که به حوالی خانه رسید و هوای شرجی و نمناک دیار خویش را استشمام می کرد، هوا در حوالی چشم هایش ابری شد... پشت در ایستاد و هنوز در پنجه ی دستانش را نبوسیده بود که محمد که تازه قد کشیده بود، خود را در آغوش پدر یافت.

............

................

و اکنون از آن ماجرا سالهاست که می گذرد، ولی من هنوز مغرور غرور آن دوران پدرم هستم.

 

masih7_ba@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نام خدا

اول اینکه قبل ازحرفم، دلم می خواد تبریک بگم به همۀ دوستان…

حالا شاید بعضی ها  بگن عید تموم شدِ یا دیگه گذشتهِ…،اما به قول دکتر الهی ِقمشه ای:(( هرروز، خودش تبریک داره به مناسبت اینکه یک روز ِ دیگه است که به ما هدیه کردند.))!!!

بگذریم...

ازاونجایی که ایجاد این وبلاگ در ابتدا هدف خاصی رو دنبال نمی کرد و صرفا جهت ایجاد یک شناسه بود،قصدِ بروز کردن مجدد نداشتم و همین کافی بود که با نام سیدالشهدا (ع) شروع، و کارم رو به پایان ببرم. از طرفی تصمیم داشتم که قطعه های ادبی،شعر، و مقاله های ِ ادبی با موضوع های مختلف رو به دوستان ارائه کنم که به دلیل متقارن شدن با اواخر محرم فضای مطالب به کلی عوض شد... اما الان به دلایلی که گفتنش لازم نیست دوباره در خدمت دوستان هستم. عرایضم رو کوتاه می کنم دعوتتون می کنم به خوندنِِ ِ این غزل زیبِای ِ دوست ِ خوبم روشن سلیمانی؛

 

لازم نیست

 

برای کشتن من یک کلام لازم نیست

سکوت کشته مرا انتقام لازم نیست

مرا تو کشته ی ان دم که با هزاران شوق

سلام کردم و گفتی سلام لازم نیست

برای دیدن تو خلق در تب و تابند

برای دیدن من ازدهام لازم نیست

دل تو نشکند و جان تو سلامت باد

شکست اگر دل من التیام لازم نیست

دگر نماز دلم را نشسته می خوانم

برای قلب شکسته قیام لازم نیست

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 صدای گام های اربعین در بهار به گوش می رسد،و هنوز شراره های التهاب در قلب های عاشورایی شعله ور است.و دوباره شور عرش عشق حسین ع در دشت وجودمان می روید.

   اربعین شاخه ی از درخت پر بار عاشوراست که با هفتاد و دو برگ زخمی و خونین و با هفتاد و دو ابدیت تزیین شده است،و یاد اور روزهای عطش،شرمندگی،عشق و دلدادگی است که مظلومیت در جای جای و لحظه ـ لحظه ی ان ثبت شده است.

این عشق را بر دیواره ی قلب خویش می آویزیم که نشانی تمام روز های خدا در ان هست و خواهد بود،و در آستانه ی اربعین با همان دستی که ابالفضل ع مشک را از فرات بر گرفت، از فرات همیشه جاری عاشورا جرعه ی می نوشیم و با همان دستی که حر سیلی به گذشته ی خویش زد،گذشته ی ناروای خود را می کاویم و اصلاح می کنیم و با همان دستی که حسین ع با خدا بیعت کرد،با خدا بیعت می کنیم.

                                                                                                محمد رضا صادقی

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  ((I wish we had lives too scrificc for imam,husein pbuh))

ای کاش جانها داشتیم و در راه امام حسین علیه السلام فدا می کردیم.

                                

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ