تبليغاتX
crestfallen
Image and video hosting by TinyPic
در خدمت تو بنده سر افکنده نکوتر در راه خدایی نبود بار خدایی...

به نام یگانه معبود

در ایام آزاد سازی خرمشهر و شهادت مادر سادات حضرت زهرا علیه السلام حیفم اومد یادی نکنم ازفدایی های حضرت زهرا و اونایی که قلبشون با سرود و پرچمشون یکی بود... بخونید برگی از دفتر خاطرات روح الله بخشی؛

خیلی وقت ها پیش که در خاطرم نمی گنجد، پدرم هنوز جوان بود؛ آن زمان تمام غیرت و فداکاری و از خود گذشتگی اش از هیبت چشم هایش بیرون می خروشید. زور و بازویش آنقدری بود که بتواند یک تنه دوش ده ها پهلوان را با خاک آشنا کند. به گفته ی خود آن زمان مرید و پیرو پیر غلامی به نام روح الله بود که از صدف دهانش دری بیرون آمد و آنکه جهاد باید کرد...

جوانی که چند روزی از عروسی اش نمی گذشت و برای ماه عسل خود فراوان نقشه ها داشت، لباس دامادیش را از تن بیرون آورد و لباس عشق را با تمام ابهتش بر تن کرد . چمدان ایمانش را بست و با ذکر((توکلت علی الله)) قدم به سوی میدان رزم بر داشت؛ و به گمانم او به این نتیجه رسیده بود که ((چو ایران نباشد تن من مباد)). پشت سر مادر با همان قرآن کوچک ایستاده بود و عروس خانم نیز با سکوتی غریبانه سر بر روی دیوار نهاده و گویا بغضی سهمگین تارهای نازک حنجراش را بلعیده بود.

و او رفت...

آنجا هر از گاهی که قلم و کاغذي یافت می کرد، بسم رب الشهدائی می نوشت و سلامی برای اهل خانه پست می کرد. اینجا عروس خانم روزی چند بار نامه را می خواند، به سینه می چسباند و می گریست و شبها هم کمی با نامه درد دل می کرد.

فاو و شلمچه و هویزه و هورالعظیم و ... در بحبوحه ي  ش.م.ر و میدان مین و توپ تا ژسه و کلاش و تک تیر، ناگهان طبل جنگ به فرمان پیر غلام از هم گسسته شد و جامی از زهر صلح میهمان کام این عارف فرزانه شد.

...داماد چمدان ایمانش را که این بار فراوان سنگین شده بود را دوباره از نو بست و برای تمامی هم سنگ هایش حدیث خداحافظی را خواند و آنچنان آن ها را در آغوش کشید که...

 و راهی ولایت شد...

وقتی که به حوالی خانه رسید و هوای شرجی و نمناک دیار خویش را استشمام می کرد، هوا در حوالی چشم هایش ابری شد... پشت در ایستاد و هنوز در پنجه ی دستانش را نبوسیده بود که محمد که تازه قد کشیده بود، خود را در آغوش پدر یافت.

............

................

و اکنون از آن ماجرا سالهاست که می گذرد، ولی من هنوز مغرور غرور آن دوران پدرم هستم.

 

masih7_ba@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط محمدرضا صادقی   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ